رقاصه های باریک اندام در کنار آتش می رقصیدند ، صدای عود نوازنده عرب هم می آمد
سایه رقاصه ها بر زمین گسترده بود و تصاویر حول ناکی را ایجاد می کرد
سایه رقاصه ها بر زمین گسترده بود و تصاویر حول ناکی را ایجاد می کرد
این بار دیگر از سفره نطع و کنده سلخ خبری نبود
امشب قضا چیز دیگری است
او را که آوردند نیت کردم تا به انتها نگاه کنم
نمی دانسم چرا کنده و سفره را نیاوردند
هر دو دستش از پشت بسته بود
.....
مرد بلند قامت سیه چرده چانه اش را گرفت و گردنش را جلوی ران خودش کشید
تیغ از نیام بر کشید ؛ روی گردنش گذاشت
دلم می لرزید
می خواستم تا انتها نگاه کنم
تیغ را بروی گلویش گذاشت ،
با ضربه آنی تا نیمه در گردنش فرو برد
خون شتک می زد به هوا و روی زمین قلب می شد
تیغ را که بیشتر فرو می کرد صدای خرخر استخوانهایش را می شنیدم
......
سر هنوز کاملا جدا نشده بود تکه پوستی از آن به بدن مانده بود
بدنش دائما می لرزید ، تکانهای شدیدی می خورد به خوبی می دیدم که با این جهان چه تلخ وداع می کند
با ضربه ای آن تکه پوست هم جدا شد .
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 22:57  توسط انوش شاپوری
|
