رفتم از اینجا
رفتم از اینجا ، جایی که خیلی دوستش دارم و دوستان خوبی یافتم وچیزهایی نوشتم که تخلیه ام کردند . رهایم کردند .
رفتم از اینجا به http://www.anoosh26.com
رفتن از اینجا بدون کمک پویاهه - جمهور- کاویان-وبیشتر از همه مبین عزیز میسر نبود .
از همشون ممنون!
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 2:23  توسط انوش شاپوری
|
مطلبي را در وبلاگ يادداشت هاي
اهور خواندم که لينک آن را در
هفتان ديده بودم با اين تيتر که (خانم پيرزاد بهتر است چراغ ها را به حال خودشان بگذاريد )
براي مني که فکر مي کردم اين رمان پيرزاد از بهترين آثارش است و جداً نسبت به ديگر آثارش جايگاهي برجسته دارد ديدن مطلبي راجع به آن برايم جذاب بود ولي ايشان نکاتي را زير سوال برده اند که جاي بسي ...
خانم اشرافي عزيز !
شما در ابتدا نوشته ايد که اين کتاب را مانند بسياري از کتابها نمي توان با عشق و علاقه خواند و بعد اين را به انسان بسط مي دهيد که انگار هيچ کس نمي تواند آن را با علاقه بخواند ، اين نظر شماست بنده بسياري را مي شناسم که علاقه به خواندن آثار فاخر معاصر دارند و اين کتاب را نيز با علاقه بسيار خوانده اند ؛ پس اين صرفا نظر شماست آن را بسط ندهيد !
اين رمان را محافظه کار دانسته ايد و اين محافظه کاري را تا آن حد عميق توصيف مي کنيد که براي آن از لفظ «کسالت بار» استفاده مي کنيد ! آيا شما مي دانيد که در لابلاي اين سطور و صفحات که به اذعان خودتان يکي در ميان خوانده ايدشان چه چيزي در ذهن نويسنده بوده که با محافظه کاري آنرابيان مي کند و از افشاگري و بيان قاطع چشم مي پوشد ؟
در ادامه به شخصيت کلاريس پرداخته ايد که از او انتظار زني روشنفکر ، اجتماعي ، عاشق ، آگاه از سياست و اجتماع و اهل مطالعه داشته ايد . من فکر مي کنم اينها انتظاراتي است که شما از خودتان داريد و زماني که در همزاد پنداري با کلاريس شکست مي خوريد و آن را مطابق آمال خود نمي يابيد از او عصباني مي شويد !
کلاريس زني است معمولي که از نظر گاه خويش به زندگي نگاه مي کند
زني است معمولي مربوط به سي -چهل سال پيش در آبادان که خانم اشرافي انتظار زني امروزي و روشنفکر را از او دارد .
اتفاقاً به نظر من يکي از جذابيت هاي چراغ ها را من خاموش مي کنم همين معمولي بودن هاست که خانم پيرزاد قدرتمندانه آن را توصيف مي کند . اين را هم به ياد داشته باشيد که بسياري از زنان امروزي هم معمولي اند و روشنفکر و متفاوت در ميان آنها بسيار اندک و حتي تلاش براي آن ها هم بسيار اندک .
حالا از زني(کلاريس)ارمني ساکن منطقه بوارده آبادان مربوط به سي-چهل سال پيش چه انتظاري مي توان داشت؟
و در آخر اين اشتباه تکراري باز هم مشهود است که نوشته ايد :
«.... تنها چيزي را که به ما نشان مي دهد وضعيت زنانه موجود است و تلويحا به گونه اي تاييد و تثبيت آن وضعيت، بدون آنکه راه خروج مناسب را شناسايي کند . .. »
خانم اشرافي اين رمان وضعيت زن موجود نيست حتي وضعيت بوارده و آبادان هم نيست اينها مربوط به يک زن معمولي است که بايد به خاطر اين توصيف هاي دقيق ، جذاب و دوست داشتني به خانم پيرزاد آفرين گفت !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 15:8  توسط انوش شاپوری
|
قلبم تند تند می زنه ،کمی عرق می کنم ، اشتیاق سراسر وجودم روفر می گیره
احساس می کنم در صحبت کردن مسلط نیستم احساس می کنم که دلم براش تنگ شده بود
کمی بعد
قلب تند نمی زنه ، مسلط شدم ، عرق نمی کنم
کمی بعدتر:
حوصله ام سر می رود ، نمی توانم گوش بدم احساس می کنم یه بند مضخرف می گوید
یک دقیقه بعد :
خسته شده ام ، دنبال راه فرار و خدا حافظی می گردم
شما کاری نداری؟!
این روزها کمی این طوریم !
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 21:53  توسط انوش شاپوری
|
اسلحه را داده بودم سار بزند
سارا را زد!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 23:25  توسط انوش شاپوری
|
پدر یکی از دوستانم در جایی پرت و دور افتاده مکانی ساخته بسیار زیبا که برای همه بسیار عجیب است وجود چنین مکانی در چنین جایی ؛ وقتی که شنیدم بسیار حساس است روی این اتاق متوجه حیطه خصوصیش شدم که چه کرده این مرد برای حیطه خصوصیش .
یاد داستان تاریکخانه ی هدایت افتادم که به چه قشنگی حیطه خصوصی را به نمایش در آورده و در آن تشکیک هم کرده !
یاد لاله و لادن هم افتادم که مرگ و جدایی را خریدند تا حیطه خصوصشان را بدست آورند بسیاری از ما حصاری مرئی ونامرئی به دو خودمان کشیده ایم که جداً دوست نداریم دیگران به آن داخل شوند و با هر تلاشی برای ورود به شدت برخورد می کنیم انگار آنجا تنها جاییست که می توانیم با خودمان تنها و راحت باشم ،احتمالاْ تنها آنجاست که با خودمان رو راست هستیم
و چه خوب که به حیطه شخصی یکدیگر احترام بگذاریم
علی رغم اینکه سر در آوردن از حیطه شخصی دیگران گاهی می تواند بسیار جذاب هم باشد !
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 23:1  توسط انوش شاپوری
|
رقاصه های باریک اندام در کنار آتش می رقصیدند ، صدای عود نوازنده عرب هم می آمد
سایه رقاصه ها بر زمین گسترده بود و تصاویر حول ناکی را ایجاد می کرد
این بار دیگر از سفره نطع و کنده سلخ خبری نبود
امشب قضا چیز دیگری است
او را که آوردند نیت کردم تا به انتها نگاه کنم
نمی دانسم چرا کنده و سفره را نیاوردند
هر دو دستش از پشت بسته بود
.....
مرد بلند قامت سیه چرده چانه اش را گرفت و گردنش را جلوی ران خودش کشید
تیغ از نیام بر کشید ؛ روی گردنش گذاشت
دلم می لرزید
می خواستم تا انتها نگاه کنم
تیغ را بروی گلویش گذاشت ،
با ضربه آنی تا نیمه در گردنش فرو برد
خون شتک می زد به هوا و روی زمین قلب می شد
تیغ را که بیشتر فرو می کرد صدای خرخر استخوانهایش را می شنیدم
......
سر هنوز کاملا جدا نشده بود تکه پوستی از آن به بدن مانده بود
بدنش دائما می لرزید ، تکانهای شدیدی می خورد به خوبی می دیدم که با این جهان چه تلخ وداع می کند
با ضربه ای آن تکه پوست هم جدا شد .
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 22:57  توسط انوش شاپوری
|