تبليغاتX
نبض های بی ستاره

نبض های بی ستاره

شائوشنگ اهواز

اگر از جاده زرگان از اهواز خارج شوید ؛ 3 کیلومتر که بروی به جایی میرسید که دیگر الان شهر شده ، به نام شیبان از شیبان که دو کیلومتر دور شوی از روی جاده در دل بیابان زندانی بزرگ نمایان است که از دور عظمت ساختمان آن مشخص است
به این زندان ؛ زندان حبس ابدی ها می گویند . ظاهراً کسانی که به حبس ابد ویا طویل المدت محکوم می شوند را به این زندان می آورند اولین بار که این جا را از دور دیدم دلم گرفت یاد شائوشنگ افتادم !
راستی شما رستگاری در شائوشنگ اثر فوق العاده فرانک دارابونت با بازی خوب تیم رابینز رو دیدید ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 23:26  توسط انوش شاپوری  | 

پوزش به علت یک اشتباه

روزگاری بود که دیگر سر و کار ما با اراذل و اوباش نیفتاده بود !
دیگر فکر می کردم هرگز هم نخواهد افتاد ؛ ولی ظاهراْ فقط خداوند به ما در این مدت مرحمتی داشته که از روسپیان و روسپی زادگان به دور بوده ایم !
ولی ظاهرا آنها پیش رفت کرده قدم به دنیای مجازی هم گذاشته اند  . در ادوار گذشته که من در دنیای مجازی فعالیت داشتم تعداد آنها بسیار کم بود ولی انگار که اکنون آنقدر هستند که من نتوانم دیگران را سانسور چی خطاب کنم به خاطر حذف نظرات آنها .
پس از همه کسانی که بخاطر پست (۱۰/۶/۸۵) از من رنجیده خاطر شده اند عذر خواهی می کنم و می گویم :
حق با شماست !
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 6:17  توسط انوش شاپوری  | 

آتش بازی

کس که با آتش بازی می کند ،
نمی ترسد - اگر هم بترسد - آنچنان مسحور شعله های درخشان آن است که دم بر نمی آورد
آتش در دستانت که باشد ، خیره خیره شعله ها را نظاره می کنی
سوختن را در پوست وگوشت و استخوانت حس نمی کنی
زمانی خاکستر می شوی
دیگر رمقی برای فریاد هم نداری
وکسی هم به فریادت گوش نخواهد داد و
متهمی به آتش بازی
کسی ازسِحر چیزی نمی داند
و تو خرسند
که هیچکس هیچ نمی داند
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 23:9  توسط انوش شاپوری  | 

یادش بخیر

دیشب يه مطلي تو وبلاگ سپينود خوندم که منو برد به مدت ها پيش  ؛ زماني که کانون اسلامي دانشجويان تعطيل شده بود
مطلب زير رو چند وقت بعد از اون اتفاق ها نوشتم .

آه بازم دير از خواب بيدار شدم امروز يک شنبه است ساعت  8 کلاس دارم .
 مامان چرا بيدارم نکردي
هر چي صدات زدم ....
خب – خب  بزار ببينم امروز چه کار هايي داريم 8 تا10 کلاس دارم 10 تا 12 سعيد جلسه ي کميته سياسي داره ، هفته قبل قرار شد که از اين هفته نقد خبر هم به جلسات کميته سياسي اضافه بشه ،
آخ راستي پيروز امروز مياد که مطلبش رو بگيره اخه هفته قبل يه مطلب نوشته بود که قرار بود من بخونمش ولي هنوز وقت نکردم
ساعت 12تا 2 جلسه شعر داريم ،  کيانوش ميگه بچه ها مون با استعدادن نمي دونم شايد راست مي گه
 نگار ديروز آخرين شعرش رو برام خوند خيلي خوب بود پيشرفت کرده –
بچه ها همه يه شبه شاعر شدن !!  اينم اصلا اشکالي نداره
بعد از ساعت دو هم جلسه زنان دارن
مرضيه از من دعوت کرده که برم ولي حال جلسه رو ندارم 
البته اگه  نرم  بعدا پوستم  کندست همين طوري به من ميگن مرد سالار واي به حال اينکه جلسشون رو نرم
بچه ها قرار برن کنسرت واسه منم بليط گرفتن ، کار بيخوديه ميدونن که من نميرم
محمد رضا ميگه فلاني در مراسم لهو و لعب شرکت نمي کنه !!
.......
..............
........................
...................................
.............................................
الان مدت هاست که از اون روزگار گذشته ، دفترمون رو گرفتن و اسمامون رو از درو ديوار پاک کردن
امروز يکشنبه است .
من تنهام تنهاي تنها نه سعيد نه حسام نه پويا،نه مهدی، نه مرضيه ،نه تينا نه کيانوش نه هيچکس 
ديروز هم اين طوري بود
فردا و پس فراد هم همين طوره
ما دانشجو بوديم – ما کانوني بوديم .

پ . ن : کانون اسلامي دانشجويان تشکلي سياسي بود که در سال 79 در دانسگاه آزاد واحد اهواز تاسيس شد ودر سال 84 به دلايل واهي از سوي دانشگاه تعطيل شد .
بچه هاي اين تشکل سواي مرز بندي هاي فکري و سياسي هر کس که گاه موافق من يا مخالف من بودند حقيقتاً از بهترين و مخلص ترين دانشجو هاي واحد اهواز بودند که هر کجا باشند برايشان آرزوي موفقيت مي کنم  همه شان را بدون استثنا دوست دارم و هميشه از ديدارشان خوشحال ميشوم
بهترين و بدترين خاطراتم در اين تشکل شکل گرفت !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 22:45  توسط انوش شاپوری  | 

آبادان

امروز درست مثل اينکه کسي بخواد بره سر کوچه سبزي بخره ، پايه يکي از بچه ها شدم که بريم    آبادان ، و اين فرصت خوبي بود براي من که باز برگردم به احتمالاً عجيب ترين شهر دنيا ( البته براي من ) شهري که قديمي ها مي دانند روزي از الان پايتخت بزرگ آباد تر بوده شهري که خاکش را که خوب بو کني بوي  خون مي ده شهري  که ساحره سياه چشم در آن مي زيد !
القصه دوربيني را که از دوستم به عاريه گرفته بودم برداشتم که شايد شکار هاي جالبي داشته باشم که نهايتاً بد هم نشد البته از اين ها که مي بينيد بهتر هم گرفتم ولي ديگه نه حوصله ور رفتن با فتو شاپ را داشتم نه آپ لود عکس .
کمي که از ابتداي جاده دورشديم رسيديم به سرعت:

 

وبعد هم پليس...

اول کار يه سر به شهرک صنعتي آبادان زديم در نزديکي آنجا تکه اي از زمين بود که سفيد به نظر مي رسيد فکر کردم شوره زار است  :

ولي وقتي که پا درآن گذاشتنم چشمتان روز بد نبيند صد رحمت به باتلاق..

هر وقت به آبادان مي روم اسم اين خيابان ها توجه ام را جلب مي کند :

واين هم نماي از پشت کليسا :

بازار ميوه فروشها تا الان نرفته بودم قيمتها تفاوت چنداني با اهواز ندارد ولي کيفيت به وضوح بهتر است

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 23:33  توسط انوش شاپوری  | 

در درونم احساسی هست که آزارم می دهد
از زمانی که به یاد دارم همراهم بوده
به خاطر دارم ، زمانی را که حضورش برایم خوشایند بود
وزمانی که کشنده
ولی اکنون مدت هاست که آزاردهنده است
آزاری که کشنده است ، مدت هاست که حضورش شادم نمی کند
نمی دانم با او چه کنم روانپزشکها ودوستان می گویند : نباید بهش فکر کنی ، راهش روببند ؛ خودم در تنهایی می بینم فقط با مردن راهش بسته می شود ولاغیر . 
و این برای من همان چیزی است که آن "مرد تنها " در توصیفش می گفت :
در زندگی درد هایی هست که مثل خوره روح را می خورد و می تراشد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 23:22  توسط انوش شاپوری  | 

شرق توقیف شد !

امروز می خواستم یه مطلب در مورد محرومیت بنویسم که شنیدم شرق توقیف شد ، چه محرومیتی بد تر از این که طیفی بزرگ از خوانندگان و مخاطبان یک رسانه رسانه شان را از دست بدهند !و این محرومیتی است دردناک و بی جایگزین .

امروز جدا بزرگترین محرومیت ما محرومیت رسانه ایست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 16:41  توسط انوش شاپوری  | 

lord of war


امروز فيلم lord of war  را ديدم با بازي بسيار خوب کيج .
اين فيلم داراي موسيقي متن عالي و فيلم برداري فوق العاده است والبته قابل توجه تر از همه سوژه ناب فيلم است  که تقريباً من هيچ فيلمي در نقد جنگ سراغ ندارم که از اين زاويه به موضوع پرداخته باشد.
کارگردان به هيچ وجه رعايت مخاطب را نمي کند و تمام صحنه هاي مربوط به کشته شدن زنان وکودکان و يا قهرمانان درجه دو فيلم همگي صحنه هايي تکان دهنده است که بخوبي کارگرداني شده اند که در مجموع فيلمي خوش ساخت را براي تماشا چي عام به ارمغان مي آورد .تيتراژ بسيار عالي فيلم را هم نبايد فراموش کرد که خود به تنهايي يک اثر هنري است .
 ولي علي رغم موارد  ذکر شده نقطه ضعفي جدي در فيلم هست ؛
 فيلم به ظاهر منتقد جنگ ، توليد سلاح و کشتار غير نظاميان است و ايالات متحده را مسئول اصلي اين فجايع معرفي مي کند ولي با نگاهي دقيق تر مي توان ديد که کسي که اين اتهامات را وارد مي کند« نقش اول فيلم » يک مهاجر غير قانوني است که از ابتدا با دوز وکلک وارد ايا لات متحده شده و يکي از بزرگترين صادر کنندگان اسلحه است .
واين برائت جستن تلويحي ايلات متحده حداقل از نظر من به ماهيت معنويي فيلم صدمه زده است .(نمونه اين را مي توان در فيلم هاي جوئل شوماخر هم ديد )
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 16:58  توسط انوش شاپوری  | 

بريدن

گاهي چقدر بريدن خوب است . وقتي تصميم مي گيري از کسي کاري يا چيزي ببري ، رهايش کني به حال خودش و ديگر بي تفاوت نگاهش کني يا اصلاً نگاهش هم نکني چه احساس خوبي داري .
ديگر احساس مسئو ليت نمي کني نگران نمي شوي آنوقت است که مي فهمي چقدر زمان به دست آورده اي . مي تواني بيشتر فکر کني بخواني ، بنويسي...
گاهي چقدر بريدن خوب و سخت است .
گاهي بريدن چقدر سخت است .
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 13:16  توسط انوش شاپوری  | 

شرجي ها کم کم مي روند و شبها ديگر گرم نيست بعضي از شبها حتي نسيمي خنک نيز مي وزد ، درختان خاردار برگهاي ريز نو در مي آورند و نمي دانم چرا احساس مي کنم غروب ها زيبا تر شده اند به اين موقع از سال که مي رسم وجودم را شوق مدرسه فرا مي گيرد شوق کتاب و دفتر و کيف نو لباسهاي آستين کوتاه  و کله هاي کچل کرده پسر بچه هاي فضول که هيچ خياباني از دستشان آسايش ندارد .

وچقدر از آن دوران دور شده ام اين روز ها مشغولم به انتخاب واحد با برنامه اي به صورت جنگ تن به تن ميان پسرهاي ژل زده با موهاي مدل روز  ودختران کوله به کول رنگ و وارنگ --اين روز ها دوباره دلم هواي آن روزها را کرده .
راستي امشب دوباره شرجي است !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 23:51  توسط انوش شاپوری  | 

دزدي

ديشب که مي گرديدم اين شهر فرنگ را از سوراخ مانيتور خود در جايي ديدم که دزدي شده وبعد که بيشتر گشتم ديدم بد جور دزدي شده !
گاه کسي پيدا مي شود که در کمال شجاعت جان به کف مي گيرد و دگنک هاي شحنه را به هيچ مي انگارد و شبانه يا روزانه از ديواري بر بامي مي جهد  و مرغي ، تخم مرغي يا شتري به کف مي آرد. بايد به او احسنت گفت که اگر دزدي مي کند مردانه دزدي مي کند وبه نام خودش دزدي مي کند وجراتش را هم داشته و به خود زحمت از ديوار وبام بالا رفتن وتمرين براي قال گذاشتن شحنه را داده .
ولي به کسي که در بي شرمي تمام مطلبي را ، دست رنج انديشه اي را که در پشت آن يک تطور مطالعاتي است به سرقت مي برد چه بايد گفت . وقتي بيشتر عصباني مي شوي که مي بيني تنها مايه اين سرقت يک copy - paste  نا قابل بوده  .
 

توضيحات : جناب جاويد مطلبي بسيار مبسوط در مورد ريچارد براتيگان تنظيم کرده اند که بسيار هم خواندني است و همشهري جوان ......

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 19:8  توسط انوش شاپوری  | 

من از مردن نمي ترسم تو از زندگي کردن چطور ؟

امروز دوباره فيلم گربه روي شيرواني داغ رو که با بازي اليزابت تيلور و پل نيومن بود نگاه کردم .اين فيلم نه به خاطر بازي فوق العاده تايلر يا نيو من بلکه بخاطر فريم هاي فوق العاده اي که کارگردان گرفته وديالگوهاي بجاش خيلي واسم جذابه تو يکي از سکانس هاي اول فيلم تايلر رو به يه آيينه  تمام قد  ايستاده ودوربين اون رو نشون مي ده تو فريم بعد  نيومن رو نشون مي ده که عصاش رو مثل يه اسلحه به طرف تيلور نشونه رفته . وتیلور اون رو تو آینه می بینه و چقدر قشنگ یه لحظه بحش خیره میشه .
يا يکي ديگه از سکانس ها پسر بزرگ خانواده مي خواد يه کاغذ رو از زير پاي پدرش بردار يه نماي بسيار عالي از پايين گرفته که هيبت و جلال پدر خانواده رو نشون ميده .

 راستي فيلم دوبله خيلي خوبي هم داشت .تيتر رو هم يکي از ديالوگ هاي فيلم انتخاب کردم .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 18:21  توسط انوش شاپوری  | 

حال غریب امتحانات

عجب روزگار غريبيه اين روزگار امتحانات هميشه تو امتحانات احساس مي کنم آليسم تو سرزمين عجايب  . حالا مطلب هاي جالب و خوندني تو کتابهاي درسي که تا حالا ندیدمشون و مثل يه بچه کنجکاو بهشون نگاه مي کنم بماند .
يه حس هاي غريبي مياد سراغم ، دلم ميخواد يه کارهايي انجام بدم که واقعاً تو موقعيت هاي ديگه اصلاً به سرم نمي زنه که انجام بدم يا اگه بزنه حالشو ندارم !
مثلاً ديشب ساعت سه داشتم درس مي خوندم « جداً از سرفصل ها هم خيلي عقب بودم » که يگهويي ياد يه مصرع حافط افتادم که مي گه ( مردي از خويش برون آيد وکاري بکند )ويرم گرفت که برم حافظ روبردارم و پيداش کنم وقتي هم حافظ رو گرفتي دست مگه به اين راحتي ها يقت رو ول مي کنه خلاصه ساعت چهار ما تازه تونستيم بي خيال بشيم بر گرديم پاي درسا .
يا يه حالت هاي ديگه چند روز پيشا که امتحان مقاومت داشتم زد به سرم اتاقم رو رنگ کنم حتي قلم ورنگ هم انتخاب کردم ونسبت تينر به رنگ رو هم پرسيدم . خدا رو شکر که رنگ کردن اتاق به اين راحتي ها نيست وگرنه ....
 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 15:24  توسط انوش شاپوری  | 

مطلبی که در زیر می خونید رو می خواستم به صورت کامنت تو چند تا وبلاگ بذارم ولی دیدم اینقدر تعداد این وبلاگ ها زیاده که بهتراینو تو وبلاگ خودم بذارم تا بقیه بیان کامنت بذارن .

چندتای وبلاگ هست ( که تعدادشون هم کم نیست ) بعد از اینکه واسشون کامنت گذاشتی صفحه ای باز می شه که تو ش نوشته « بخاطر ارسال نظر متشکرم. این نظرپس از بررسی و تایید نمایش داده خواهد شد. »

این یعنی سانسور ، این یعنی تو هین به مخاطب ، این یعنی اینکه مخاطب نمی فهمه ، آدم بی شعوریه وما موظفیم کنترلش کنیم . تو روزگاری که از همه طرف داریم سانسور می شیم  اگر خودمون ، خودمون رو سانسور کنیم ، خودمون تبدیل بشیم به سانسور چی ، دیگه خیلی فاجعه است .
می دونم که خیلی ها شئونات محیط رو رعایت نمی کنن ، به دیگران احترام نمی ذارن و هر چیزی رو می نویسن ، حتی مطالبی می نویسن که بجزتوهین ، روی روابط آدم ها هم تاثیر می زاره و باعث سوء تفاهم می شه .
 ولی هیچ کدوم اینا دلیل خوبی واسه سانسور نیست هیچ کدوم دلیل نمی شه که ما به مخاطبمون ، به خواننده وبلاگمون توهین کنیم .

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 19:49  توسط انوش شاپوری  | 

نفرت (2)

نفرت در اديان آسماني هم وجود دارد و رنگ وبوي خاص دارد همين نفرت است که باعث کشته شدن بسياري به نام دين مي شود ، کشته شدن شيعيان به دست تندرو هاي سني در عراق نمونه نفرت ديني و مذهبي در عصر حاضر است . اما نمونه بسيار جالب تنفر ديني در دين يهود وجود دارد که بسياري از دانشمندان و متفکران اين قوم به آن گرفتار آمده اند براي باز تر شدن اين مدل از تنفر به يک نمونه از آن توجه کنید : ( در اديان ديگر هم نمونه هاي مشابهي يافت مي شود )

باروخ بنديکيت اسپينوزا فيلسوف بزگ يهودي به علت عقايدش و فلسفه اي که عرضه مي کرد کافر شناخته شد « علي رغم اينکه هميشه قوياً اين مساله را انکار مي کرد! » و تا آخر عمر تنها زيست بدور از خانوداه و هم کيشان .
درهنگامي که وي را مطرود ومکفور کردند لعن نامه اي بر عليه وي تنظيم و صادر کردند که بعدهابر عليه بسياري کسان ديگر نيز به کار برده شد به علت اينکه در سطر سطر اين لعن نامه  تنفر مي درخشد عيناً آن را از کتاب تاريخ فلسفه ويل دورانت نقل مي کنم :

بنا به حکم فرشتگان و دستور اولياي دين ، ما ، همه اعضاي مجمع روحانيان در حضور کتاب مقدسي که ششصدو سيزده حکم دارد باروخ اسپينوزا را لعن و تکفير و تفسيق مي کنيم و او را به همان نحو لعنت مي کنيم که « اليشع » فرزندان را کرد و تمام نفرينهاي مذکور در « سفر احکام »  را در حق وي جاري مي سازيم .لعنت ونفرين باد بر او در شب ودر روز، در خواب وبيداري ، در حال دخول و خروج ! خدا هرگز او را نبخشد ونپذيرد آتش خشم وغضب خدا او را فرا گيرد و تمام نفرينهاي مذکور در « سفراحکام » را بر اونازل کند ، نام او را از آسمانها بزدايد ! خدا او را به علت اعمال زشتش از تمام طوايف اسرائيل براند و نفرين سماوات را که در سفر احکام مذکور است بر او باز کند و تمام کساني که به خدا ايمان آورده اند آمرزيده شوند !

به اين وسيله به اطلاع همه مي رسانيم که هيچ کس نبايد با او گفتگو کند ، کس نبايد با او مکاتبه داشته باشد؛ هيچکس نبايد به او خدمتي کند ، هيچ کس نبايد با او در زير يک سقف بنشيند ، هيچ کس نبايد بيشتر از چهار ذرع به او نزديک شود . هيچکس نبايد نوشته اي را که او املا کرده است يا به دست خود نوشه است بخواند .

***

در پایان یک سوال آیا همیشه نفرت بد است؟

ادامه دارد.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 21:27  توسط انوش شاپوری  | 

گلاب به رو تون امتحان دارم !
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 21:14  توسط انوش شاپوری  | 

نفرت (1)

اين روزها که مي گذرد احساس مي کنم که رنج مي کشي
احساس مي کنم نشسته اي در کنجي و خيره خيره گريه مي کني
احساس مي کنم آسمان دلت ابري است ابر هايي که بجاي باران لجن بار دارند
احساس مي کنم بي تابي و بيتابيت کشنده است
مردنت نزديک است
به چشم مي بينم که خوار مي شوي - مريزي و مي ميري
بوي مشمئز کننده لاشه ات از فرسنگها دور مي آيد
لاشه ات زنده زنده گنديده و گنديده لخته لخته تکه تکه مي شود
واستخوانهايت در زير پاي هرزگاني پست خرد مي شوند
حتي لياقت عادي مردن را نداشتي چه برسد به خوب مردن
و چه خوب که در دستان حرامياني چون خودت له مي شوي ، گنديده مي شوي ، پست مي شوي
مي ميري
نشسته ام در کمال خرسندي و خونسردي نظاره مي کنم له شدنت را
نيست شدنت را
اي پست ترين خاطره هاي دخمه هاي ذهنم .

                                                                 ****
به نفرت مي انديشيدم -
نفرت ، نه نفرت نسبت به کسي يا چيزي و يا سيستم خاصي بلکه ماهيت نفرت که چگونه پيش مي آيد ، تطورش، پرورشش چگونه است و در کجابه بلوغ مي رسد ، آيا اصلاً به بلوغ مي رسد همين تصورات بود که باعث شد اين سطور را بنويسم مي خواستم متني بنويسم که در کلمه هاي آن وسطرهاي آن تنفر موج بزند
چقدر موفق بودم ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 8:37  توسط انوش شاپوری  | 

سولجري ديز 4 بن

 
بنيامين هم به خدمت رفت اتفاقي که احتمالا براي هر جواني بايد بيفته اتفاقي که خيلي هم خوش نيست اميد وارم که بهش خوش بگذره راستي تيتر از پویاهه بود

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 15:10  توسط انوش شاپوری  | 

تنهایی و وبلاگ

در این دوران اگر کسی احساس تنهایی کند چیز عجیبی را نکرده و من دوباره این احساس راکردم یا به سرم زد که این احساس را بکنم و این طور شد که

تصمصم گرفتم باز به فضای مجازی برگردم که اگر حتی کسی نبود که با او سخن بگویم حداقل با  کیبرد درد دل کنم  .

این بار برگشتم با نام خودم بدون هیچ نام مستعار و هنری که بی هنری ما نام هم نمی خواهد و چه نامی برازنده تر از نام خودم برای بی هنری هایم .

 دوباره وبلاگ مینویسم !

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:29  توسط انوش شاپوری  |